خدا
بيا ببين ..
ببين خدا چگونه ام!
چه شد خدا
چه بود خدا
که بر سرم فرونشست
که بر دلم
که بر تنم
خداچه بود؟.... خدا چه بود؟
بگو... بگو
توخود بگو
چه شد چه شد
به ناگهان چه شد
که برده باد
که شسته آب
نماند... نماند
منم منم همان گدا
نمانده است دوباره باز
از انچه بود به دست من ز هیچ
چه کس؟... که بود؟
چه چیز؟... چه بود؟
چه طاقتی؟... نمانده است
چه جراتی؟... نمانده است
همه سپید سیه شده
هر آنچه بود تبه شده...تبه شده
هرآنچه بود مرا نشان
برفته است
ببرده اند
بسوخته اند
به رود گنگ سپرده اند
چه ام کنون ؟
که ام کنون ؟
مرا ببین !مرا ببین !
چگونه میشود خدا ؟
چگونه میشود خدا ؟
که دیده ام همان که دیده بوده ام به خواب همان شبه... همان سراب
همان خیال نابکار
بیبن مرا.. خدا.... خدا...
ببین مرا
که ریخته آبروی من
منم خدا همان رفیق تو.. تویی خدا همان رفیق من
برس به دادم ای خدا
برس به داد بینوا رفیق خود
که سوخته خود به دست خود هر آنچه داده بودی اش خدا
منم دوباره باز همان گدا
که قابل ترحم است
خدای من رفیق من
رفیق مهربان من
بیا به لطف خود
به مهر خود.. به رحمتت.. ببخش به من
به این گدا
به این نوای بینوا
شنیده ام که گفته اند
حساب ندارد، هر انچه میدهی، خدا
شنیده ام خودم از این .. شنیده ام خودم از آن
که میدهی
نه با حساب
شنیده ام که بی حساب میدهی خدا
بیابم ای خدا
در این میان
در این زمانه ی خراب
بیا خدا بیا خدا
بگیر دست من
ببر مرا
ببر! ببر!
تورا به رحمتت ببر
نمانده طاقتم
قسم
نمانده جراتم
قسم
نمانده است
نمانده است
خدا ....
خدا.....
بیا خدا
بیا ببر اگر نمیشود دوباره باز که بازگردد ان زمان که داشتم تو را خدا
بیا ببر اگر نمیشود
بیا ببر اگر نمیشود خدا
![]()












