تبليغاتX
روزهای پاییزی

روزهای پاییزی

خدا

 

بيا ببين ..

 

ببين خدا چگونه ام!

 

چه شد خدا

 

چه بود خدا

 

که بر سرم فرونشست

 

که بر دلم

 

که بر تنم

 

خداچه بود؟.... خدا چه بود؟

 

بگو... بگو

 

توخود بگو

 

چه شد چه شد

 

به ناگهان  چه شد

 

که برده باد

 

که شسته آب

 

نماند... نماند

 

منم منم همان گدا

 

نمانده است  دوباره باز

 

از انچه بود به دست من ز هیچ

 

چه کس؟... که بود؟

 

چه چیز؟... چه بود؟

 

چه طاقتی؟... نمانده است

 

چه جراتی؟... نمانده است

 

همه سپید سیه شده

 

هر آنچه بود تبه شده...تبه شده

 

هرآنچه بود مرا نشان

 

برفته است

 

ببرده اند

 

بسوخته اند

 

به رود گنگ سپرده اند

 

چه ام  کنون ؟

 

که ام کنون  ؟

 

مرا ببین !مرا ببین !

 

چگونه میشود خدا ؟

 

چگونه میشود خدا ؟

 

که دیده ام همان که دیده بوده ام  به خواب همان شبه... همان سراب

 

همان خیال نابکار

 

بیبن مرا.. خدا.... خدا...

 

ببین مرا

 

که ریخته آبروی من

 

منم خدا همان رفیق تو.. تویی خدا همان رفیق من

 

برس به دادم ای خدا

 

برس به داد بینوا رفیق خود

 

که سوخته خود به دست خود هر آنچه داده بودی اش خدا

 

منم دوباره باز همان گدا

 

که قابل ترحم است

 

خدای من رفیق من

 

رفیق مهربان من

 

بیا به لطف خود

 

به مهر خود.. به رحمتت.. ببخش به من

 

به این گدا

 

به این نوای بینوا

 

شنیده ام که گفته اند

 

حساب ندارد، هر انچه میدهی، خدا

 

شنیده ام خودم از این .. شنیده ام خودم از آن

 

که میدهی

 

نه با حساب

 

شنیده ام که بی حساب میدهی  خدا

 

بیابم ای خدا

 

در این میان

 

در این زمانه ی خراب

 

بیا خدا بیا خدا

 

بگیر دست من

 

 ببر مرا

 

 ببر! ببر!

 

تورا به رحمتت ببر

 

نمانده طاقتم

 

 قسم

 

نمانده جراتم

 

 قسم

 

نمانده است

 

نمانده است

 

خدا ....

 

خدا.....

 

بیا خدا

 

بیا ببر اگر نمیشود دوباره باز که بازگردد ان زمان که داشتم تو را خدا

 

بیا ببر اگر نمیشود

 

بیا ببر اگر نمیشود خدا

 

             خدا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 14:12  توسط مرتضی   | 

روزگار ..

 

ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود .. 

آخر روزای خوبمون که گریه زاری بود ..

روزای بد میرن و روزای بد تر میان ..

از دل غم زده من نمیدونم چی میخوان ..

روزگار چرخید و من اسیر درمان شدم ..

توی بد بیاریهام اسیر زندان شدم ..

خلاصه ای روزگار خنجرتو به ما زدی ..

ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی ..

حالا اشک جون بچش اینو واسط میخونم ..

الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم .....

           roozegar

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 23:14  توسط مرتضی   | 

فرق آدما

 

آهای آدما  ...

میخوام یه حقیقت تلخ رو براتون بگم ..

خوب گوش کنین .

یه نفر خوابش میاد و واسه خواب جا نداره ..

یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره ..

یه نفر میشینه و اسکناس هاشو میشمره ..

میخواد امتحان کنه که داره یا نداره ..

یه نفر از بس بزرگه خونشون گم میشه توش ..

اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره ..

بابا میخواد واسه دخترش عروسک بخره ..

انتخاب هم میکنه ولی پولشو نداره ..

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه ..

اون یکی مداد برا آب بابا نداره ..

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی ..

اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره ..

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه میخواد ..

مامانش میگه اینا گرونه هیچ جا نداره ..

یه نفر تولدش مهمونیه همه میان ..

یکی هم تقویم واسه خط زدن روزا نداره ..

یکی هفته یه روز پزشکشون میاد خونش

یه جا دیگه یکی داره میمیره خرج مداوا نداره ..

بعضی ها دنیایی واسه خودشون دارن دنیایی که تو هیچ چیزی توش وجود نداره . همیشه

تو دنیا کلی فرقه بین آدما . این یه قانون شده و دیروز و حالا  نداره .

یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالم ..

اما یکی بعد  عمری رنج و زحمت امضا نداره ..

تو کلاس صحبت چیزی میشه که همه دارن ..

یکی میپرسه آخه چرا بابای ما نداره ..

یکی دوست داره که کارتن ببینه اما کجا

یکی هم اونقد دیده که میل تماشا نداره

یکی از واحد های بالای برجشون میگه ..

یکی حتی خونشون اتاق بالا نداره ..

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره ..

یکی هم طاقت واسه صدور ویزا نداره ..

یکی جای خاله بازی کلاس شنا میره ..

اما اون یکی چیزی واسه نقاشی کردن نداره ..

یکی فکر آخرین رژیمهای غذاییه ..

یکی از بس که شبا نون نخورده نا نداره ..

یکی از بس شومینه گرمه میفته از نفس..

یکی هم برای گرمای دستاش پا نداره ..

دخترک میگه خدا چرا ما ..

مامانش میگه عوضش دخترکم اون خونه لیلا نداره ...

یه نفر تموم روزاش پر رنج و سختیه

هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

یکی آزمایش نوشتن واسش . اما نمیره

میگه نزدیکی های ما آزمایشگاه نداره ..

بچه ای که تو چراغ قرمزا میفروشه گل رو

مگه درس و مشق و شورو رویا نداره ؟

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه

پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره ..

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم ..

دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره ..

خدا به هر کسی هر چیزی دلش میخواد بده ..

همه چی دست اونه ربطی به کسی نداره ..

آدما از یه جا اومدن همه میرن یه جا ..

اونجا فرقی بین قفیر و دارا نداره ..

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت ..

با نمیشه . با نمیخوام .  با نشد .  با نداره .

.............................................................................

                              فرق آدما

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 8:20  توسط مرتضی   | 

...

 

تو به من خندیدی
 
و نمی دانستی
 
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
 
باغبان از پی من تند دوید
 
سیب را دست تو دید
 
غضب آلوده به من کرد نگاه
 
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 
و تو رفتی و هنوز
 
سالها هست که در گوش من آرام آرام
 
خش خش گام تو تکرار کنان
 
می دهد آزارم
 
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 
که چرا ؟
 
خانه کوچک ما
 
سیب نداشت......
 
 
           ...  
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10:14  توسط مرتضی   | 

...................

 

پشت کوههای انتظار هنوز طلوعی از مرگ يک صبر طولانی نديده ام

هنوز دنبال يک بيابان ميگردم که بهانه ی خشکی لبهای تشنه ام شود

ديگر طاقت خنده های صبر را در مقابل آينه بخار گرفته ی حمام تنهايیم ندارم

اما ... باز چه بايد کرد؟ اين صبر من  با دستان تو می ميرد.......آيا  کمکم می کنی تا آن را از

برگ تنهايیهايم پاک کنم؟

شايد لحضه ها روزی بگويند دير شده، آيا اميد می دهی که در لحضه پايان من ، بر سر قبرم

 حاضر شوی؟

          ................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:47  توسط مرتضی   | 

خدا حافظ دیگه رفتم

 

یک سلام پر رنگ و چند نقطه چین ...

 

به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه هایی که در

 

 انتظار پاسخ تو مردند ..

 

راستش امروز دلم خیلی گرفته

 

حقیقتش دیگه واسم مهم نیست

 

دیگه هیچی واسم مهم نیست

 

تا کی باید به یاد کسی که واسه همیشه از پیش من رفته و شاید هیچ وقت حتی یادی از من

 

 نکنه زندگی کنم

 

ولی  دوست دارم اگه یه روز دفتر خاطراتش رو ورق زد یادش بیاد که قلب من چقدر  چشم

 

 به راهش نشست

 

ولی ...

 

نمیدونم ..

 

آرزو میکنم همه به اون آرزوهایی که فکرشو نمیکنن برسند. برسند ..

 

ولی قول بدین  اون موقع که به آرزوهاتون میرسین آرزو مندان به آرزو نرسیده رو از

 

دعای خیرتون بی نصیب نذارین ..

 

میخوام همه واسم دعا کنین ..

 

همتونو به خالق گلهای قشنگ سرخ میسپارم ..

 

اول نامه جای دل تنگ چند تا نقطه چین میگذارم ..

 

جای اسم قشنگت سر سطر نازنین نازنین میگذارم ..

 

گفتن ازتو ولی کار من نیست ..

 

پس قلم را زمین میگذارم ...

 

خدا نگهدار .....................................

   خدا نگهدارررررررررر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 6:49  توسط مرتضی   | 

حکایت کف بین پیر

 

 

یه روز یه کف بین پیر نشست و فالمو گرفت

 

اون رفت و هر چی گفته بود فکرو خیالمو گرفت

 

غریب بودو یه کم سیاه مهربونو خمیده پشت

 

چه بوی اسپندی میداد چشاش نجیب بودو درشت

 

بهم نگاه کردو گفت فالتو میخوای بگیرم ؟

 

گفتم بگیر بعدم بگو . بگو چه وقتی میمیرم

 

گفت دخترم کف میبینم قهوه و فنجون ندارم

 

نه بلدم نه دوست دارم اداشونو در بیارم

 

گفتم بگو ابنم دستام از روی چپ میگی یا راس؟

 

خندید و گفت فرق نداره هر دستی که میل شماس

 

تو زندگیت سختی دیدی فالت چرا پر از غمه ؟

 

م توی اسمت میبینم درست میگم نه . .......؟

 

یکی رو دوست داشتی که رفت دخترا همه عین همن

 

خوبن توشون پیدا میشه اما خوبا خیلی کمن

 

بچه بودی چند تا خطر گذشته از بیخ سرت

 

خیال داری سفر بری خیره الهی سفرت

 

یکی دیگه تازگیا تو زندگیت پیدا شده

 

زیاد بهش تکیه نکن دوست داره اما بده

 

دشمن چقد زیاد داری راستی مگه چکاره ای ؟

 

فک نکنم دارا باشی نمیبینم ستاره ای

 

دو سه تا لکه میبینم دلت شکسته از کسی

 

یکی ته قلبته که میخوای بهش زود برسی

 

خدا رو از یاد نبری آیندتم پاکه و نیک

 

دو سه تا سد تو راهته دو تا بزرگ یکی کوچیک

 

یکی تو قوم و خویشتون یکم مریضه مگه نه ؟

 

همون که اسیرشی ؟ واست عزیزه مگه نه ؟

 

نگامو چیدم از نگاش با کلی غصه خندیدم

 

اصلا چی گفت و از کی گفت فالم چی بود نفهمیدم

 

آدمای فالای من مثل خودش غریب بودن

 

یعنی که خطای دسم اینقد کج و عجیب بودن

 

خیلی خجالت کشیدم غم از نگاش چکه میکرد

 

گفتم چرا فال میگیری تو این هوای خیلی سرد ؟

 

چیه فالت درس نبود میخوای که مزدمو ندی ؟

 

نه هر چی گفتی راس بودش تو راه حلم یلدی ؟

 

بغض گلوش آخر سر تو شهر چشاش ترکید

 

گف تپسرم باور نکن هیچکسی فردا رو ندید

 

من یه غریبمو اسیر تو شهرتون دربه درم

 

دروغ میگم تا شبمو یه جور به فردا ببرم

 

منم یه بندم مثل تو تقدیرامون دست خداست

 

من کی باشم که بتونم بگم تو طالعت کجاست

 

گذشتم و نذاشتم اون بیشتر از این بهم بگه

 

اون ولی گفتش واسه فال نرو پیش کسی دیگه

 

دیدم اونو که دوباره دیگه به یه کس دیگه رسید

 

بازم همون کف بینیا دوباره بغضش ترکید

 

دنیای بی وفای ما از این کسا زیاد داره

 

از زمین و از آسمون غریب و کولی می باره

 

از همه چی که بگذریم تمامشم دروغ نبود

 

شاید بخواطر همین سرش زیاد شلوغ نبود

 

سر اونا که راست میگن همیشه خیلی خلوته

 

چه توی فال چه زندگی دنیا پر از خیانته

 

کف بین پیر هر چی که گفت دلم یه گوشه ای نوشت

 

تا ببینه حق با اونه یا بازیای سرنوشت

 

همه شبیه هم شدیم فالامونم عین همه

 

اما فقط اون از کجا دونست که اسم من .....؟

 

این که تموم شد و گذشت اما عجب کف بینی بود

 

ته دلش زلالتر از پیشگویای چینی بود

 

دستام براش فرقی نداشت اون با دلش فالمو گرفت

 

از بغضی حرفا بگذزیم دروغ چرا راستشو گفت

 

دلو ببین که همه جا یه جور به دردت می خوره

 

یکی باهاش فال میگیره یکی پولاشو می شمره

 

خلاصه که دلای پاک قسمت هر کس نمیشه

 

دلای روشن و زلال مال غریباست همیشه

 

اینم یه قصه عجیب فالی که چیزی نمیخواست

 

کف بینی با یه قلب صاف نه دست چپ نه دست راست ...

 

 

                 حکایت کف بین پیر

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 7:38  توسط مرتضی   | 

دیگه میرم

 

خدا حافظ ...

 

از اینجا که پر از غمه خسته شدم  میخوام برم ..

 

قلبمو که دادم به تودیگه باید پس بگیرم ..

 

موندن هرگز ..

 

خداحافظ ...

 

دیگه میرم ..

 

اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من ..

 

ستاره ها خاموش بشن توآسمون شب من ..

 

من میمیرم ..

 

دیگه میرم ..

 

خداحافظ دیگه رفتم ...

 

پایان ثانیه منم ..

 

هر جایی ساعت ببینم ..

 

عقربه هاشو می شکنم ..

 

حتی نشد  واسه یه بار من بدی هاتو خوب کنم ..

 

خورشید رو کشتم تا دیگه ..

 

خودم به جات غروب کنم ..

 

دل میسوزه ..

 

ازمن نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم ..

 

هیچی نمونده از دلم خاکستره رو آتیشم ...

 

ریزه ریزه ..

 

دل میسوزه ..

 

خسته شدم ...

 

دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام ..

 

بارون غصه انگاری می باره تو ترانه هام ..

 

عاشق بودم ..

 

خسته شدم ..

 

خسته شدم ..

 

دیگه میرم ..

 

گریه نکن ..

 

ای دل بیا بریم ..

 

از عشق دیگه نگیم ..

 

درد عشقی که کشیدیم ..

 

جز خدا به کسی نگیم ..

 

  دیگه میرم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 6:55  توسط مرتضی   | 

آخه دل من

 

توی آینه خودتو ببین چه زوده زود ..

توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه ..

 

نزار که تو اوج جوونی غبار غم ..

 

بشینه رو دلت یهو پیرو زمین گیرت کنه

 

منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست ..

 

تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمیاد ..

 

خودش میگفت یه روز میزاره میره ..

 

خودش میگفت یه روز خاطره هاتو میبره از یاد ..

 

 

آخه دل من ... دل ساده من ..

 

تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار ..

 

آخه دل من ... دل دیوونه من...

 

 دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار..

 

آخه دل من ... دل دیوونه من...

 

 تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار ..

 

 

دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت..

 

تو موندیو بی کسیو یه عمر خاطره پیش روت

 

دیگه نمیاد ... دیگه  پیشت نمیاد

 

از اون چی موند برات به جز یه قاب عکس روبروت

 

آخه دل من ... دل دیوونه من

 

تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار ..

 

...................................................................

 

تا کی میخوای بشینی به پاش بسوزی... ؟

 

تا کی میخوای بشینی چشم به در بدوزی... ؟

 

در پی پیدا کردن کسی برو ..

 

که فقط واسه خودت بخواد تو رو ..

 

آخه دل من ... دل ساده من ..

 

تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار ..

 

آخه دل من ... دل دیوونه من...

 

دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار..

 

آخه دل من ... دل دیوونه من...

 

 تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار ..........................

 

 

                                  آخه دل من

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 7:43  توسط مرتضی   | 

بهار بهانه ای برای" خندیدن " دوباره است

 

پنجره ها رو باز کنیم.

بخاری ها رو خاموش کنیم  .

یک چوب بزرگ و ضخیم ورداریم ،  محکم بزنیم به قلبمون ، شاید گرد وغبار یک ساله از اون

 خارج بشه !!!

بهار پشت در مونده. پنجره رو چرا باز نمی کنید ؟؟؟ 

هیچ دقت کردید" بهار بویی شبیه به بوی عشق داره !!!!! " کافیه پنجره رو باز کنی

بهار صدای عشق رو زمزمه میکنه .

 سرتو از پنجره بیرون نگه دار .صدای ترقه های بچه ها ، سرو صدایی که از خونه همسایه

 موقع شستن فرش ها میاد.صدای فروشنده دوره گرد که سمنو می فروشه.

یک لحظه فکر کنی می بینی میشه دوباره خندید .

 آره بهار بهانه ای برای" خندیدن "  دوباره است ...

        بوی بهار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 15:41  توسط مرتضی   | 

پشت این پنجره جز هیچ و بزرگ هیچی نیست

 

سردمه ..

مثل یک چوب بلال که تو قبرستون افتاده باشه ..

عین کودکی و خیال اینقد پاپیچم نشو ..

بین ما دو تا نه رو میشه گذاشت ..

پس چرا مورچه دونه میبره ؟

همچین تند و تیز میره که انگار اگه نره چرخ دنیا پنچره ..

جیرجیرک برای کی میخونه ؟

شب چرا تاریکه ؟

ماه چرا طلایه ؟

گل چرا رنگینه ؟

آفتابگردون بی جهت میگرده ؟

کبوتر بیخودی میچرخه ؟

بق بقو بی معناست ؟

همینجوری رو پارچه از شقایق میکشند ؟

مورچه بی هیچ لذتی بچه میزاد ؟

خودت گفتی بعدشم خندیدی ..

..................................

شب و روز تو گوش واگنر دهل نوک میزدی ..

ولی او هیچ وقت نخندید ..

گل روز رو نشناخت ..

شعاع طلایی خورشید رو درک نکرد ؟

عر عر بچه همسایشو هیچ وقت نشنید ؟

دلمون هندونه .. فکرمون هندونه .. روحمون هندونه ..

اون همه دویدن اما همش سراب ...

تا کجا اومدیم چطوری برگردیم ؟

                                   .....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 6:45  توسط مرتضی   | 

به سراغ من اگر می آیید ...

 

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصد هایی است

که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک

روی شنها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه ی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من ...

 

    به سراغ من اگر می آیید ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 23:58  توسط مرتضی   | 

من تموم قصه هام قصه توست

 

من تموم قصه هام قصه توست

 

اگه غمگینه این از غصه توست ..

 

یه دفعه مثل یه آهو توی صحرا ها رمیدی ..

 

بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ رو ندیدی ..

 

دل نبود توی دلم تو رو گرگا نبینن ..

 

و با دندون تیز به کمینت ننشینن ..

 

الهی من فدای تو چی کار کنم برای تو ..

 

اگه تو این بیابونا خاری نره به پای تو ..

 

یه دفعه مثل پرنده قفس عشق رو شکستی ..

 

پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی ..

 

دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغها ..

 

غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغها ..

 

نخوره سنگی به بالت ..

 

پرت نشه فکر و خیالت ..

 

من تموم قصه هام قصه توست ..

 

اگه غمگینه این از غصه توست ..

 

یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون ..

 

سیل بارون و تگرگ میومد از آسمون ..

 

بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت ..

 

که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت ..

 

نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ ..

 

من تموم قصه هام قصه توست ..

 

یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی ..

 

اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی ..

 

آره پروانه شدم که پرام سوخته شه ..

 

تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه ..

 

که بسوزه پرو بالم که راحت بشه خیالم ..

 

دارم از تو مینویسم ..

 

تو که غم داره نگات ..

 

اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات ..

 

اینقد میگم تا خسته شم ..

 

با عشق تو شکسته شم ..

 

       من تموم قصه هام قصه توست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 7:12  توسط مرتضی   | 

قشنگ ترین تولد

 

ای کاش شمع میتوانست به جای جمع آب شود .

قشنگ ترین تولد شاید شب آغازین بی دغدغه ماندن در گهواره است .

چرا که بعد از آن عمری سوختن و شریک شدن با اشک چون فواره است

 و آخرش آرزوی رسیدن

به نقطه ای در آن سوی سیاره است .

گمان میکنم کسی هرگز تولد خود را نخواهد دید .

زیبا ترین تولد ها تنها آنهاییست که در رویا برای کسی میگیریم و یا کسی برایمان میگیرد

و من تمام بهمن که نامش هم مثل ساکنانش مقدس است در جایی دور و پشت بوته های

بی خار گل سرخ با دو سیب سرخ که در آستانه افتادن به هم رسیدند

 و با شمعی که به جای من و تو آب میشود تولد خواهم گرفت .

           قشنگترین تولد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 23:31  توسط مرتضی   |